بی تقصیر نیست با اینکه بی تابه منی بازم منوخط میزنی باید تورو
پیدا کنم توبا خودت هم دشمنی! کی با یه جمله مثل من میتونه ارومت
کنه؟ اون لحظه های اخر از رفتن پشیمونت کنه؟ دلگیرم از این شهر
سرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از
راه دور! اخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره عطرت داره از
پیرهنی که جا گذاشتی میپره باید تورو پیدا کنم هروز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی. پیدات کنم حتی اگه
پروازمو پر پر کنی محکم بگیرم دستتو: احساسمو باور کنی باید تو
رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست توساده دلکندی ولی تقدیر بی
تقصیر نیست باید تورو پیدا کنم هروز تنها تر نشی راضی به با
من بودنت حتی از این کمتر نشی...
|
آن روزها رفتند آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار آن آسمان
های پر از پولک آن شاخساران پر از گیلاس آن خانه های تکیه داده در
حفاظ سبز پیچکها - به یکدیگر آن بام های بادبادکهای بازیگوش آن
کوچه های گیج از عطر اقاقی ها آن روزها رفتند آن روزهایی کز
شکاف پلکهای من آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید
چشمم به روی هرچه می لغزید آنرا چو شیر تازه مینوشد گویی میان
مردمکهای خرگوش نا آرام شادی بود هر صبحدم با آفتاب پیر به
دشتهای ناشناس جستجو میرفت شبها به جنگل های تاریکی فرو می
رفت آن روزها رفتند آن روزهای برفی خاموش کز پشت شیشه ، در
اتاق گرم ، هر دم به بیرون ، خیره میگشتم پاکیزه برف من ، چو
کرکی نرم ، آرام میبارید بر نردبام کهنه ء چوبی بر رشته ء سست
طناب رخت بر گیسوان کاجهای پیر وو فکر می کردم به فردا ، آه فردا
حجم سفید لیز . با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد و با ظهور
سایه مغشوش او، در چارچوب در - که ناگهان خود را رها میکرد در
احساس سرد نور - وطرح سرگردان پرواز کبوترها در جامهای رنگی
شیشه. فردا ... گرمای کرسی خواب آور بود من تند و بی پروا دور از
نگاه مادرم خط های با طل را از مشق های کهنه ء خود پاک می کردم
چون برف می خوابید در باغچه میگشتم افسرده در پای گلدانهای
خشک یاس گنجشک های مرده ام را خاک میکردم آن روزها رفتند آن
روزهای ذبه و حیرت آن روزهای خواب و بیداری آن روزها هر سایه
رازی داشت هر جعبهی صندوقخانه ء سر بسته گنجی را نهان میکرد
هر گوشه، در سکوت ظهر ، گویی جهانی بود هرکس از تاریکی نمی
ترسید در چشمهایم قهرمانی بود آن روزها رفتند آن روزهای عید آن
انتظار آفتاب و گل آن رعشه های عطر در اجتماع اکت و محجوب
نرگس های صحرایی که شهر را در آخرین صبح زمستانی دیدار
میکردند آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز بازار در
بوهای سرگردان شناور بود در بوی تند قهوه و ماهی بازار در زیر
قدمها پهن مشد ، کش میامد ، باتمام لحظه های راه می آمخت و چرخ
میزد ، در ته چشم عروسکها بازار مادر بود که میرفت با سرعت به
سوی حجم های رنگی سیال و باز میامد با بسته های هدیه با زنبیل
های پر بازار باران بود که میریخت ، که میریخت ، که میرخت آن
روزها رفتند آن روزهای خیرگی در رازهای جسم آن روزهای آشنایی
های محتاطانه، با زیبایی رگ های آبی رنگ دستی که با یک گل از
پشت دیواری صدا میزد یک دست دیگر را و لکه های کوچک جوهر
، بر این دت مشوش ، مضطرب ، ترسان و عشق ، که در سلامی شرم
آگین خویشتن را باز گو میکرد در ظهرهای گرم دودآلود ما عشقمان را
در غبار کوچه میخواندم ما بازبان ساده ء گلهای قاصد آشنا بودیم ما
قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه میبردیم و به درختان
قرض میدادیم و توپ ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت و
عشق بود ، آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی ناگاه محصورمان
می کرد و ذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و
تبسمهای دزدانه آن روزها رفتند آن روزها مپل نباتاتی که در خورشید
میپوسند از تابش خورشید، پوسند و گم شدند آن کوچه های گیج از
عطر اقاقی ها در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت . و دختری
که گونه هایش را با برگهای شمعدانی رنگ میزد ، اه اکنون زنی
تنهاست اکنون زنی تنهاست |
در شب بارانی با یاعلی گفتن عشق برخواستم .خواستم نماز عشق
برپاکنم . با اشک چشمانت وضو ساختم و در ملکوت قلب مهربانت به
نماز ایستادم. اشهد با تو بودن رابا شوق قلبم ادا کردم. حمد و سوره را
وصف چشمانت ساختم و ذکر رکوعم شانه هایت بودند که میخواستند
تکیه گاهم باشند تکیه گاهی که امیدوارم هیچگاه پشتم را خالی نکنند!
هنگامی که از رکوع برخواستم احساس کردم عشقت در پنهانخانه
قلبم جای گرفته وان لحظه بود که مستور عشقت شدم با روحی سبکبار
به سجده رفتم و ضجه زنان التماس کردم اگر امدی دیگرنرو چرا که
رفتنت یعنی تمام بدی برخواستم ودر قنوت نامت را هزاران بار بر
زبان اوردم تا لحظه ای که با پوست و خونم عجین گشت لحظات اخر
نماز بود که مرغان عشق قلبم را به نیت دو بودنمان دوبار طواف
ساختند وعاشقانه رفتند. خواستم بعد نمازم را بگویم که حسی به من
گفت حرف دلت را خلاصه کن ومن این چنین گفتم بی تو هرگز

قشنگت هیچگاه از خاطرم محو نمی شد. کاش در باغ آرزوهایم رد پا و نشانه
ای به یادگار می گذاشتی اگر تک ستاره ی آسمان قلبم نیستی کاش بینده
و عاشقش بودی!! کاش هیچ وقت نمی دیدمت ،چرا که دیدنت بود که مرا
به آتش زد !کاش رویاهایم کمی رنگ حقیقت به خود می گرفتن! تا دیگر
مجبور نبودم بنویسم ونوشته ام را به باد ببخشم تا شاید آنها رو به تو برساند
و تو بخوانی و بفهمی با من چه کردی. کاش صدایت عادت نمی گشت! چرا
که نبود صدایت افسوس را به جا می گذارد. کاش گریه های باران یادت را
زنده نمی کرد !وقتی که باران می بارد دلم بجای چشمانم در نبودت می
گرید. و در آخر می نویسم که تو آرزوهایم را فقط در حرف برآورده ساختی...

چرا رفتی و بعد رفتنت چه چیز را ازان خود ساختی جزء اینکه قلبی که
عاشقت بود را چله نشین عشقه از دست رفته اش ساختی وشانه هایی
که برای عطر نفسهایت بیقرار بودند را اشفته ساختی . نمیدانم چرا رفتی
ومرا در دنیایی از تنهایی بی جواب گذاشتی. ونمیدانم که برای رفتن چه دلیلی
داشتی. به راستی که چرا رفتی واز چشمان گریانم بی تفاوت گذشتی ؟!
رفتی واز رفتنت مرا با عشق بیگانه ساختی با عشقی که سراسر وجودم
بود رفتی وبا رفتنت مرا از هر عبوری ترساندی رفتی وبه خدا قسم که این
بی رحمی را با دنیایی از عشق هم نمیبخشم!!

قیاس عشقت حقیر است کاش تو را دیر نفهمیده بودم تو که عاشق ترینی.
کاش می توانستم دریا را به چشمانت هدیه کنم اما افسوس که دریا در
دریای چشمانت آرزوی قطره می کند. هنگامی که بهار طراوتش را مدیون
عشق توست چگونه می توانم روز بهاری را برایت آرزو کنم؟!.. خوبم تمام
احساسم پیش کش وجودت. احساسی که در مقابل عشقت بی احساس
است حال تو کجایی دلم می خواهد کنارم بودی چشمانت را عاشقانه نگاه
می کردم تا جایی که مجنونی بر در خانه ات شوم کاش می شدیم همدم...
.اما افسوس این فراق آرزوهایمان را خزان می کند. اینک قلب شکسته ام
را به تو می سپارم تا با عشقت عاشق گردد.... .![]()
![]()

با جان و دل پذیرفتم و نوشتم که
زدو دیده خون فشانم زغمت شب جدایی
چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی
هم شب نهاده ام سر چو سگان بردستانت
که رقیب در نیاید به بهانه ی گدایی
به کدام ملت هسیم به کدام مذهب هستیم
که کشن عاشقی را که تو عاشقم جدایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم همه پاک باز دیدم
وقتی نوشتم تمام شد تورا گریان تر از قبل دیدم و من نیز گریان تراز تو


ولی آیا پرشسی که از قلب سرچشمه گرفته باشد و آسمان هم از پنداشتن
آن درنگ نکند مقبول خاطره عزیزتر نخواهد بود؟
این اشتیاقی است که پروانه در وصل شمع دارد و آرزوی شب تیره در وصال
فردای روشن است.